صبح بی خیال از دنیا و آدمهایش , آسوده از خر و قیمت جو , بدون ذهنی درگیر , بدون روحی پریشان , با قدم هایی از سر بی تفاوتی , از خیابان های بی هیچ رد پایی گم شده ای عبور کرد , جلو دکه روزنامه فروشی ایستاد , تیتر روزنامه های صبح را نظر مختصری انداخت . روزنامه هر روزش را گرفت , نگاهی به آن انداخت , کنار ایستگاه سوار تاکسی شد . جلوی شرکت پیاده شد و وارد شد . برنامه هر روزش بود . احتمال تغییر در این برنامه تقریبا " هیچ بود . چون برنامه هر روزش بود ! هیچ کس و هیچ شخصیتی برای او آنقدر جذاب نبود تاکنون که به خاطرش این برنامه تغییر کند . همه برایش عادی بودند . هر کسی با هر رنگی از دیدگاه ها و شخصیت ها , همه برایش محترم بودند و دوست داشتنی .
شهریور بود , برایش مانند همه ماه ها ی گذشته و نیامده . خودکار را طبق معمول از بغل گوشش برداشت تا بنویسد . موهایش همراه خودکار از مقنعه بیرون ریخت . برای جمع و جور کردن موهایش هم شده , سرش را از کاغذها کند . چشمش به بیرون , روبروی پنجره افتاد . شلوار مشکی تنش بود و با پیراهن آستین کوتاه سفید با راه های مشکی یا صورتی , دقیق نتوانست تشخیص دهد . پر بود اما چاق نه . می شد حدس زد قدش تقریبا" 180 میشد . کیف دستی مشکی دستش بود با کاغذ های لوله شده بلندی که معلوم بود نقشه است . یکباره به خودش آمد و متوجه شد مدت زیادی است که چشم به او دوخته . با خود فکر کرد که چقدر از او خوشش آمده و و برایش مسخره بود . چه عجب ؟! و چه کسی ؟! رهگذری بود و خواهد رفت . فردا طبق همان برنامه عادی و تکراری اش از تاکسی پیاده شد و همان رهگذر را این بار با ظاهری متفاوت روبروی خود دید . این بار شرم دخترانه اش مانع از تماشای رهگذر شد , هرچند میل به این کار درونش غوغا می کرد . به راهش ادامه داد و رفت . بیخبر از مقصد رهگذر . از فردا دیدن آن رهگذر در آن ساعت از روز و شاید ساعت های دیگر درآن حوالی جزو همان برنامه شد . کم کم حس میکرد . واقعا " از او خوشش آمده , اما یاد گرفته بود یعنی یادش داده بودند او زن است و اظهار علاقه از طرف زن عیب او محسوب می شود . این جمله را قبول نداشت هر چند بر پیشانی زنان ایرانی حک شده بود و تسلیمش هم نبود .
آذر رسید , با تمام سرمایش , با درخت های لختش , با زوزه های باد هایش . سرش مثل همیشه شلوغ بود . شرکت که میرفت تا موقع تعطیلی , سرکارش با انواع عدد و رقم بود و کاغذ بازی های معمول . از اول اول با ریاضی و حساب و هر چیزی که حسابگری در آِن موج بزند ! میانه خوبی نداشت . صدای باز و بسته شدن در و صدایی کسی که سلام گفت را شنید . عادت داشت بدون اینکه سر بلند کند جواب سلام را می داد . " سلام . بفرمایید " صدا برایش آشنا نبود اما کششی در خود نبست به صاحب صدا احساس کرد . نگاهش کرد . و دوباره از روی دست پاچگی سلام داد . به دنبال شخص قابل اعتمادی برای منشی گری در شرکتش می گشت و گفت که حدس زدم شما آشنایی با این مشخصات داشته باشید . نمی دانست چرا حدس می زد سوالش از روی بی سوالی بود و کنجکاوی راجع به کسی که ماههاست هر روز با چشمانی آرام نگاهش می کند بی آنکه شیطنتی در آن باشد , بی آنکه لبخندی بزند یا حرفی . جوابش را سعی کرد شمرده شمرده و آرام بدهد . " من همچین کسی سراغ ندارم اما باز پرس و جو خواهم کرد . " " - : می توانید شماره موبایل مرا یادداشت بفرمایید تا اگر شخص مورد نظر را یافتید به من اطلاع دهید ." " حتما " . دو روز بعد , همکارش از او خواست تا یکی از نزدیکان او را معرفی کند . " وضع چندان خوبی ندارند از نظر مالی . خانم خوب و نجیبی است و حتما " امین . شماره تلفن را به همکارش داد تا با هم صحبت کنند . اما او خواهش کرد که تا این کار را برایش بکند . " شاید اگر پاسخش منفی بود به تو راحت تر بگوید " دلش نمی خواهد این شماره را بگیرد . دلش نمی خواهد رهگذر متوجه حالاتش شود . یک باره به خود می آید و صدای مردانه و متینی از پشت تلفن درخواست پاسخ میکند . " جنا ب ... ؟ " - : بله . امرتون ؟ " " من ... هستم . در رابطه با درخواستی که داشتید زنگ زدم ... و توضیحات لازم را داد .با اجازه شماره تان میدهم تا باهم صحبت کنید و اگر خواستید توافق کنید " " - : خیر . من باید با شریکم مشورت کنم . اگر به توافق رسیدم به خود شما اطلاع خواهم داد " حرفی نزد جز خداحافظی .
کم کم هر روز صبح با دنیایی از خیالات رنگی , با ذهنی درگیر موضوعی ناب برای او , روحی آرام و پرران , با قدم هایی از سر شوق , از خیابان و کوچه هایی با رد پایی آشنای غربیه ای عبور می کرد .
یک ماه بعد .دوباره سلام . دوباره همان صدا , دوباره همان طنین . همان رهگذر . دوباره سوال . و باز سوالی از روی بی سوالی . ...
و چند روز بعد و یک دنیا شرم و یک عالمه استرس . یک خنده و یک تلفن . منتظرش نمیگذارد رهگذر ... شوری عجیب و روزهایی خوب ...
بعد از چندین سال کمی پیرتر یا پژمرده تر به نظر میرسد . موهایش که وقتی همراه خودکار بیرون میریزد چند تار در میان به سفیدی می زند . بدون ذهنی درگیر , با روحی پریشان از ناکامی ها یا روزهای خوشی که دوام چندانی نداشت , چشمانی همچنان آرام که شاید امید عبثی را به انتظار نشسته اند . دلی مملو از عشق ناب , بی هیچ ادعایی و گلایه ای از روز و روزگار و حساب گری ها . از خیابان ها و کوچه های پر از نشان و رد پاهای یک رهگذرِ دیگر عبور نمی کند . چون گاهی اشک هایش اجازه سرریز شدن را از او نمیگیرند . حالا او قبول کرده نباید اظهار علاقه میکرد . چون زن است و تسلیم این جمله نیز شده . حالا او درک کرده مفهوم این را که عشق یک طرفه آن هم از طرف زن , در جامعه ی کنونی او که مردمانش هر روز بیشتر از دیروز ادعا و فقط ادعای روشنفکری دارندِ به لعنت خدا هم نمیارزد . و باز هم همه اما این بار جز آن رهگذر برایش عادی بودند . هر کسی با هر رنگی از دیدگاه ها و شخصیت ها ...
به مادرم گفتم : دیگر تمام شد .
گفتم : همیشه پیش از آنکه فکر کنی ِ اتفاق میافتد .
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم .
(بخشی از شعر ایمان بیاوریم به فصلی سرد - زنده یاد فروغ عزیز)
پ . ن : شخصیت ها و داستان هایم حاصل تراوش ذهن خودم است .این چرند و پرند ها را به کس دیگری نسبت ندهید .داستان ها شاید هم واقعی نباشند .