تبليغاتX
سکوت
 وداعی که امیدوارم کوتاه باشد زمانش .

سلام به همه ی دوستانم . با نهایت احترام باید عرض کنم به دلیل کمی مشغولیت و اینکه وقت کافی ندارم برای نوشتن ِ تا اول اسفند ماه سال ۱۳۸۸ پست جدیدی نخواهم داشت . امیدوارم پست جدیدی که خواهم گذاشت ارزش خواندن و وقت گذاشتن شما عزیزان را داشته باشد. برای همه سلامتی و شادی از خدای مهربانم خواستارم . اگر عمری بود تا اسفند ماه بدرود .

|+| نوشته شده توسط سکوت در جمعه هشتم آبان 1388 ساعت 17:25  |
 زن و عشق زیبایش ...

صبح بی خیال از دنیا و آدمهایش , آسوده از خر و قیمت جو , بدون ذهنی درگیر , بدون روحی پریشان , با قدم هایی از سر بی تفاوتی , از خیابان های بی هیچ رد پایی گم شده ای عبور کرد , جلو دکه روزنامه فروشی ایستاد , تیتر روزنامه های صبح را نظر مختصری انداخت . روزنامه هر روزش را گرفت , نگاهی به آن انداخت , کنار ایستگاه سوار تاکسی شد . جلوی شرکت پیاده شد و وارد شد . برنامه هر روزش بود . احتمال تغییر در این برنامه تقریبا " هیچ بود . چون برنامه هر روزش بود ! هیچ کس و هیچ شخصیتی  برای او آنقدر جذاب نبود تاکنون  که به خاطرش این برنامه تغییر کند . همه برایش عادی بودند . هر کسی با هر رنگی از دیدگاه ها و شخصیت ها , همه برایش محترم بودند و دوست داشتنی .

 شهریور بود , برایش مانند همه ماه ها ی گذشته و نیامده . خودکار را طبق معمول از بغل گوشش برداشت تا بنویسد . موهایش همراه خودکار از مقنعه  بیرون ریخت . برای جمع و جور کردن موهایش هم شده , سرش را از کاغذها کند . چشمش به بیرون , روبروی پنجره افتاد . شلوار مشکی تنش بود و با پیراهن آستین کوتاه  سفید با راه های مشکی یا صورتی , دقیق نتوانست تشخیص دهد . پر بود اما چاق نه . می شد حدس زد قدش تقریبا" 180 میشد . کیف دستی مشکی دستش بود با کاغذ های لوله شده بلندی که معلوم بود نقشه است . یکباره به خودش آمد و متوجه شد مدت زیادی است که  چشم به او دوخته . با خود فکر کرد که چقدر از او خوشش  آمده و و برایش مسخره بود . چه عجب ؟! و چه کسی ؟! رهگذری بود و خواهد رفت . فردا طبق همان برنامه عادی و تکراری اش از تاکسی پیاده شد و همان رهگذر را این بار با ظاهری  متفاوت روبروی خود دید . این بار شرم دخترانه اش مانع از تماشای رهگذر شد , هرچند میل به این کار درونش غوغا می کرد . به راهش ادامه داد و رفت . بیخبر از مقصد رهگذر . از فردا دیدن آن رهگذر در آن ساعت از روز و شاید ساعت های دیگر درآن حوالی جزو همان برنامه شد . کم کم حس  میکرد . واقعا " از او خوشش آمده , اما یاد گرفته بود یعنی یادش داده بودند او زن است و اظهار علاقه از طرف زن عیب او محسوب می شود . این جمله را قبول نداشت هر چند بر پیشانی زنان ایرانی حک شده بود و تسلیمش هم نبود .

آذر رسید , با تمام سرمایش , با درخت های لختش , با زوزه های باد هایش . سرش مثل همیشه شلوغ بود . شرکت که میرفت تا موقع تعطیلی , سرکارش با انواع عدد و رقم  بود و کاغذ بازی های معمول . از اول اول با ریاضی و حساب و هر چیزی که حسابگری در آِن موج بزند ! میانه خوبی نداشت . صدای باز و بسته شدن در و صدایی کسی که سلام گفت را شنید . عادت داشت بدون اینکه سر بلند کند جواب سلام را می داد . " سلام . بفرمایید " صدا برایش آشنا نبود اما کششی در خود نبست به صاحب صدا احساس کرد . نگاهش کرد . و دوباره از روی دست پاچگی سلام  داد . به دنبال شخص قابل اعتمادی برای منشی گری در شرکتش می گشت و گفت که حدس زدم شما آشنایی با این مشخصات داشته باشید . نمی دانست چرا حدس می زد سوالش از روی بی سوالی بود و کنجکاوی راجع به کسی که ماههاست  هر روز با چشمانی آرام نگاهش می کند بی آنکه شیطنتی در آن باشد , بی آنکه لبخندی بزند یا حرفی . جوابش را سعی کرد شمرده شمرده و آرام  بدهد . " من همچین کسی سراغ ندارم اما باز پرس و جو خواهم کرد . " " - : می توانید شماره موبایل مرا یادداشت بفرمایید تا اگر شخص مورد نظر را یافتید   به من اطلاع دهید ."  " حتما " . دو روز بعد , همکارش از او خواست  تا یکی از نزدیکان او را معرفی کند . " وضع چندان خوبی ندارند از نظر مالی . خانم خوب و نجیبی است و حتما " امین . شماره تلفن را به همکارش داد تا با هم صحبت کنند . اما او خواهش کرد که  تا این کار را برایش بکند . " شاید اگر پاسخش منفی بود به تو راحت تر بگوید " دلش  نمی خواهد این شماره را بگیرد . دلش نمی خواهد رهگذر متوجه حالاتش شود . یک باره به خود می آید و صدای مردانه و متینی از پشت تلفن درخواست پاسخ میکند . " جنا ب ... ؟ " - : بله . امرتون ؟ "  " من ... هستم . در رابطه با درخواستی که داشتید زنگ زدم ...  و توضیحات لازم را داد .با اجازه شماره تان میدهم تا باهم صحبت کنید و اگر خواستید توافق کنید "  " - : خیر . من باید با شریکم مشورت کنم . اگر به توافق رسیدم به خود شما اطلاع خواهم داد "  حرفی نزد  جز خداحافظی .

کم کم هر روز صبح با دنیایی از خیالات رنگی , با ذهنی درگیر موضوعی ناب برای او , روحی آرام و پرران , با قدم هایی از سر شوق , از خیابان و کوچه هایی با رد پایی آشنای غربیه ای عبور می کرد .

یک ماه بعد .دوباره سلام . دوباره همان صدا , دوباره همان طنین . همان رهگذر . دوباره  سوال . و باز سوالی از روی بی سوالی . ...

و چند روز بعد و یک دنیا شرم  و یک عالمه استرس . یک خنده و یک تلفن . منتظرش نمیگذارد رهگذر ... شوری عجیب و روزهایی خوب ...

 بعد از چندین سال کمی پیرتر یا پژمرده تر به نظر میرسد . موهایش که وقتی همراه خودکار بیرون میریزد چند تار در میان به سفیدی می زند . بدون ذهنی درگیر , با روحی پریشان از ناکامی ها  یا روزهای خوشی که دوام چندانی نداشت , چشمانی همچنان آرام  که شاید امید عبثی را به انتظار نشسته اند . دلی مملو از عشق ناب , بی هیچ ادعایی و گلایه ای از روز و روزگار و حساب گری ها . از خیابان ها و کوچه های پر از نشان و رد پاهای یک رهگذرِ دیگر عبور نمی کند . چون گاهی اشک هایش اجازه سرریز شدن را از او نمیگیرند . حالا او قبول کرده نباید اظهار علاقه میکرد . چون زن است و تسلیم این جمله نیز شده . حالا او درک کرده مفهوم این را که عشق یک طرفه  آن هم از طرف زن , در جامعه ی کنونی او که مردمانش هر روز بیشتر از دیروز ادعا و فقط ادعای روشنفکری دارندِ به لعنت خدا هم نمیارزد . و باز هم همه اما این بار جز آن رهگذر برایش عادی  بودند . هر کسی با هر رنگی از دیدگاه ها و شخصیت ها ...

 به مادرم گفتم : دیگر تمام شد .

گفتم : همیشه پیش از آنکه فکر کنی ِ اتفاق میافتد .

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم .

                                             (بخشی از شعر ایمان بیاوریم به فصلی سرد - زنده یاد فروغ عزیز)

 

پ . ن : شخصیت ها و داستان هایم  حاصل تراوش ذهن خودم است .این چرند و پرند ها  را به کس دیگری نسبت ندهید .داستان ها شاید هم واقعی نباشند .

 

|+| نوشته شده توسط سکوت در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 ساعت 13:4  |
 زن . باز زن و باز هم زن و رنجهای بی شمارش ...

سپیدی گیس هایش و چهره رنجور و تکیده اش حکایت از رنجهایش می کرد . خطوط چهره اش زیادتر از آن بود که بشود به سنش نسبت داد . چشمانش گیرایی  خاصی داشت . نگاهش عمیق و پرنفوذ بود , گویی دنیایی از ناگفتنی ها پشت این مردمکها ِناگفته مانده بود.چنان که مرا محو تماشای خود ساخته بود . روسری مشکی سرش بود که با گیره ی کوچکی زیر چانه اش بند کرده بود . چادر هم  پوشیده بود . سر و وضع ظاهری اش نشان از طبقه متوسط جامعه داشت . به کف سالن خیره شده بود و انگار با کاشی های زیر پایش درد دل می کرد . یک دفعه به خودش آمد ، زمان را جویا شد . منشی به او ساعت 6 را اعلام کرد. به او که می نگریستم  حس میکردم زمان پتک ها یش را با تمام قدرت بر سرش می کوبد . دست پاچه و هول از منشی خواست زودتر ترتیب ملاقات او را بدهد , منشی  دختر جوانی است با ادا و  اطوار های  چندش آور .با اکراه بلند میشود و به سوی اتاق می رود . چهره ی زن آدم را بی اراده وادار به اطاعت می کرد . منشی پس از چند لحظه برگشت  :" حق با شماست . برای ایشان هم  کمی دیر است . قرار ملاقاتی دارند که باید به آن هم برسند . اگر ناراحت نمی شوید خواهش کردند با هم وارد شوید . به چهره آرام  زن چشم دوختم و گفتم :" برای من مساله ای نیست . " زن نگاه منتظر و پرسش گر مرا با علامت سر پاسخ مثبت داد . داخل شدیم . اولویت با او بود . آنقدر نگران بود از گذشت زمان که بی هیچ ملاحظه ی حضور من , شروع به صحبت کرد . چشمان زیبایش آبستن اشکهای بی اراده ای می شوند . خود را کنترل می کند . هر چند دقیقه یک بار چادر را روی سرش سفت می گیرد .اما کمی بعد هنگام ادای حرف هایش با رها شدن دست سنگینی چادر آن را به روی شانه اش می کشاند . هنگام  حرف  زدن انگاری تلاشی دارد تا چشمش  با چشمان مرد تلاقی نکند . دستانش می لرزد . پاهایش را که جوراب ضخیمی آن ها را پوشانده به سرعت و آرام به زمین می کوبد . از مرد خواست کمکش کند تا دخترش را ِ هنگامی که  اسمش را به زبان میراند مثل ابر بهاری اشک می ریخت  ِاز والدین شوهر مرحومش بگیرد . به بیان حقوقی – قضایی حضانتش را به عهده بگیرد . " دخترم هشت سالش است . بسیار حساس است . به شدت به من وابسته است . مخصوصا بعد رفتن پدرش . الان بیمار است , یعنی از وقتی از من جدایش کردند بیمار شده " به یک باره شروع به عصیان می کند اما صدایش همچنان آرام است . او فرزندم است . در بطنم پرودم . شما زن نیستید . من او را میپرستم . دوستش دارم . چرا و چه کسی میتواند او را از من بگیرد ؟!! " انتظار بیهوده  و آزار دهنده ای در کلامش بود تا از مرد بشنود که  هیچ کس , اما او این انتظار را پایان نداد . مرد سعی داشت به او بفهماند قوانین حمایتش نمی کنند . اما نتوانست . عجز و امید در کلامش  موج میزد . دوست داشت امیدوارش کند به آینده ای که او و دخترش , آزادانه , در کنار هم زندگی کنند و از بودن در کنار هم لذت ببرند مثل گذشته . اما وجدان و حیثیت کاریش او را از دادن قول عبث بر حذر می داشت . زن باز چشمش به ساعت  سفیدی که بالای سر مرد به دیوار بود , افتاد . " ببخشید اگر امکان دارد برای من وقت ملاقات دیگری بدهید . الان دیرم شده . برادرانم نسبت به حضور زن جوان بیوه ای چون من حتی چند دقیقه بعد از غروب حساسند ". مرد پذیرفت و انجام داد . خدا حافظی کرد و رفت . برگشت . این بار چشمانش به چشمان مرد دوخت ؛ کمکم می کنید ؟...

 

پ . ن : این اولین تلاش من برای نوشتن متنی در مایه داستان است . و با این وضع فجیع داستان نویسیم فکر میکنم اگر آخرین  باشد ِمنت بزرگی بر گردن ادبیات داستانی  گذاشته ایم   .

|+| نوشته شده توسط سکوت در شنبه یازدهم مهر 1388 ساعت 13:24  |
 دریغا ...

مدتی بود به لطف  کسانی که به خود حق هر کاری را میدهند در رابطه با حقوق دیگران , نتوانسته بودم بنویسم . دلم برای نوشتن عجیب تنگ شده بود . حتی برای همین نوشته های بی سر و ته . سرگرم خزان بودیم و تماشاگر محصلانی  که با چه ذوقی به مدرسه میروند . دوست ندارم بفهمند که در پس این رفت و آمدها و زحمتها آینده شان چیزی برای عرضه برایشان ندارد . دلم نمی خواهد آنها هم سوار همان تاکسی بشوند که من چند روز پیش آن را برای ادامه مسیرم انتخاب کردم و فهمیدم راننده اش لیسانس برق قدرت دارد .کاش همیشه همین قدر با نشاط می ماندند . گاهی این روزها یک دفعه متوجه میشوم در خیابانم و مدت تقریبا طولانی است که چشم به تابلوی دبستانی دوخته ام و این افکار را از مخیله ام میگذرانم . اصلا در آن لحظات  آرزو نمیکنم که جای این کودکان باشم . زیرا هر چه زمان می تازد اوضاع جامعه ی افسرده ی ما بدتر و بدتر میشود . همزمان با پس رفت اقتصادی که رشد فرهنگی را متضمن است , بی بند و باری و بیگانگی از ملیت , شخصیت , فرهنگی که ریشه اش بسیار غنی است هر چند در برگهایش  توان گفتن  حرفی را برای نسل جدید ندارد . بیداد می کند .مردان درگیر , زنان افسرده  ... هر کجا قدم میگذارم  جز این چیزی چشمانم را نوازش نمیدهد. کشور با سرعت نور به سمت زوال پیش میرود . کسانی که در راس حکومتند چنان سرگرم چپاول و مکیدن خون ملتند که بدبختان وقتی برای رسیدگی به امور ملت را ندارند . گناهی هم ندارند . زمان کم است . و از این زمان کم  ,شما فاکتور هم بگیرید برای رسیدگی به امور فلسطین , هولوکاست , ونزوئلا و البته رزرو بلیط دوسره احمدی نژاد -  چاوز  و ... و از همه مهمتر سر و سامان دادن به اوضاع خس و خاشاک گرامی !! وقتی نمیگذارد تا به  ملت هم فکری بکنند . اساتید برجسته دانشگاه ها را عطای وطن را به لقایش بخشیدند و رفتند . سرمایه گذاران داخلی و خارجی  امنیت سرمایه شان را نتوانستند تضمین شده ببینند و رفتند . شعرای آزاده که مجیز گو نبودند و هر از گاهی به بیت رهبری تشریف نیمبردند و اشکها از دیده به خاطر روشن شدن چشمشان به جمال آقا ! روانه نمی کردند فیلتر شدند . و حالا این مائیم و این ایران آباد ما . دلم برای نوشتن عجیب  تنگ شده بود.حتی برای همین نوشته های بی سر و ته ...

پهلوانان تناور را , میان محفلی ,لم داده , تنگاتنگ هم در دود و دم دیدم

سرافرازان را بدین خواری , فرو افتاده کم دیدم

دود می پیچید و من از درد , با چشمان اشک آلود

سخت میپیچیدم و خود چون دود

با رفیقی گفتم : " این ملک ز هم پاشیده ,

این خلق به خون غلتیده ,

این ایران ویرانی که این سان ناتوان مانده است ,

چشم به راه کدامین پهلوان مانده ست ؟

کاوه , آرش , مازیار , آیا

از نژاد دیگری بودند ؟

کاندر آن هنگامه ی بیداد

جان به پستی ها نیالودند ,

روی در روی ستمکاران

قد علم کردند ,

پشت دشمن را اگر یکباره نشکستند , خم کردند ! "

گفت : ما از پهلوانی تن قوی کردیم و آن ها روحشان

روح بزرگ پهلوانی بود .

روح را با روح قوی کن ,

  کاوه یا آرش توانی بود !  

                                                                                  (شعری از جناب استاد مشیری )

|+| نوشته شده توسط سکوت در چهارشنبه هشتم مهر 1388 ساعت 13:50  |
 به بهانه سالگرد استاد شهریار .

 

 

     باز یاران گوهر تحسین نثارم میکنند             من نیم شایان تحسین ، شرمسارم می کنند

دامنی گل کاشتم در باغ شعر پارسی                    گلبنانش گل به صد دامن نثارم میکنند

من که لوحی ساده ام یارب چه نیرنگ و رنگ            کز نگارستان چین نقش و نگارم میکنند

گر به غم طی شد جوانی ، شادم از پیری که باز          قصه های من با غمگسارم می کنند

قصه های من با غمگسارم میکنند ...

استاد شهریار ، محمد حسین بهجت تبریزی ، این نام را به یاد آوریم . این شاعر مظلوم هنرمند را به یاد آوریم . از زندگی نامه اش ، آثارش ، تحصیلاتش نخواهم گفت که در طول سالیان به عناوین مختلف از سر رفع تکلیف هم که شده ، برای کسانی که وظیفه داشتند یادش را گرامی دارند به حکم حقی که استاد بر گردن زبان و ادبیات ایران و آذربایجان داشت ،اما دریغ و درد ! داشت ، شنیده و خوانده ایم . نوشتم و نوشتیم چون ما فرزندان این نسلیم ، یاد استاد را در میان یادهای بسیاران تهی یافتیم .

شهر را بین کز حریفان هر چه میپرسی نشان             با شهامت رو بکوی بی نشانی میکند

استاد دیر بازی نیست که ما را ترک گفت . سال هزار و سیصد و شصت و هفت ،بیمارستان مهر و مردی که دزدکی پیر و علیلش ساختند ! همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دست /طاقتم اظهار عجز و ناتوانی میکند

شهریار شاعر بود . ادیب بود . شهریار عاشق بود . آری عاشق بود اما نه به گونه ای که در سریال موهوم کمال تبریزی دیدیم ! شهریار عاشق بود ، اما نه شیوه سیروس گرجستانی ! شهریار ... حال که به اینجا رسید . پس بگذارید چند کلامی هم به تبریزی بگوییم . جناب کمال  لطفا بعد از این اگر دیدید توان کاری را ندارید ، شجاعت در حد بلوف را کناربگذارید . به شما حق نمیدهیم برای ابراز وجود با حرمت نور دیده ی این مردم بازی کنید. به شما حق نمیدهیم و نخواهیم داد که نقش شهریار را سیروس گرجستانی به شیوه ای دبنگانه و رو حوضی به صفحه تلویزیونی بیاورد که میلیون ها نفر (البته قبلا" ! ) به پایش نشسته اند . شما در حال معرفی شاعر شعر علی بودید . قطعه ای که نسل حاضر شاید شاعرش را نمیشناختند اما شعرش را خوانده بودند . این نسل شهریار را با فیلم اگر بخواهم عامیانه بگویم ،درپیت شما شناختند . متاسفیم . همه در زمان پخش این فیلم ساعت ها میگریستیم به حال این ملت که فیلم سازش شمایید و برای دست گرمی زندگی نامه شهریار را انتخاب کردید ! تصویری از این فیلم آبکی و مزخرف !

 برگه های تقویمتان را ببینید. روی صفحه بیست و هفتم نوشته :روز شعر و ادب فارسی و بزرگداشت استاد شهریار ! این متن را قبلا " آماده کرده بودم . به دلیل مسافرت نتوانستم به موقع برایتان حاضر کنم . باشد که پسند افتد .

|+| نوشته شده توسط سکوت در دوشنبه سی ام شهریور 1388 ساعت 13:36  |
 علی...
 

کاش باورمان می شد علی به شیون من وتو  نیاز ندارد . علی به تفکر من و تو نیاز دارد. کاش می فهمیدیم علی یعنی اندیشه ِ عشق ِ ایمان همراه با تفکر ِ و علی یعنی انسان ...

|+| نوشته شده توسط سکوت در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 ساعت 19:27  |
 بریده یک روزنامه یا یک موضوع فراموش شده ؟!
 

 

 

سیمین خلیلی مشهور به سیمین بهبهانی

امروز مطلبی از روزنامه شرق مورخه ۲۷/۳/۸۴ خواندم که خالی از لطف ندیدم برای دوستانم نیز نقل کنم .  "سیمین بهبهانی شاعر پرآوازه ،شعر خطاب به مرد را در مقبل سردر دانشگاه تهران و برای جمعی از زنان خواند . همان جایی که بیش از سیصد نفر از فعالان مسائل بانوان برای اعتراض به نقض حقوق زنان در میان تدابیر گسترده نیروی انتظامی گرد هم آمده بودند .

لاف ز برتری کم زن سنگ برابرت هستیم

تیر به ما چه می باری نیمه دیگرت هستیم

... بی روانت را در تن خویش پروردیم

حرمت ما نگه دار خالق و مادرت هستیم

عزت و امن و آسایش جمله ز لطف ما داری

از دل خود اگر پرسی همسر و دلبرت هستیم

حق طلبان همراهیم زنده و شاد و برپاییم

گام بزن ، بیا با ما ،ما همه یاورت هستیم

حق حیات کامل تر ،گر چه به کام شیر اندر

مطلب ماست ،باور کن ،طالب باورت هستیم . "

و چه زیبا سرودن مثل همیشه . و جمله آخر اینکه اعتلای فرهنگ هر جامعه ای با میزان احترام و حقوق انسانی که زن  آن جامعه  به عنوان حق طبیعی اش از آن برخوردار می باشد ،محک زده می شود . به نظر شما ما در کجای این مقیاس ایستاده ایم ؟!!!

 http://shahnaz62.persiangig.com/The%20Woman.pps#257,3,Slide

|+| نوشته شده توسط سکوت در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 ساعت 14:12  |
 زن در اسلام (ادامه مطالب قبلی )

زن !!!

تعدادی از دوستان عزیزم که مطلب قبلی مرا خوانده بودند ، فرمودند که من در اشتباهم و اسلام واقعی همینی نیست که من در توصیف آن قلم زدم . باید بگویم ؛ دوستان ! نویسنده این سطور هیچ ادعایی در باب علامه دهر بودن و اشراف کامل به موضوع مورد بحث را ندارد . مرا به آرامش خواندید . با کمال تشکر باید بگویم ، من آرامم . هیچ یک از گفته هایم گلایه و شکوه نبود و نخواهد بود که دیگر شاید سکوتم از رضایت نیست اما حوصله ای هم از برای شکایت نمانده . من فقط حرف هایی را بیان کردم که در طول گذر ایام که شاید هم بشود زندگی نامش داد با آن روبرو بوده ام و فکر میکنم اگر این گذر طولانی تر هم بشود و عمر من گفته شود ،خواهم بود . چند سوال دارم از شما ، شاید پاسخ شما کمکی باشد برای روشن شدن ذهن من . کدام یک از قوانینی که عرض کردم ، در قرآن نیامده و شما نخوانده اید ؟ من از عزت  یا ذلت زن در اسلام گفتم . مگر نه اینکه دیه زن مسلمان نصف مرد مسلمان است ؟( البته به تازگی برابر شد . اما در قرآن به آن اشاره شده است ) مگر نه اینکه زن در اسلام نمیتواند رییس حکومت یا حتی قاضی باشد ؟(که اشاره به تفکر دین در باب ناقص العقل بودن زن دارد ) مگر نه اینکه زن بدون اجازه شوهرش حق آب خوردن هم ندارد ؟ مگر نه اینکه طبق قانون اساسی نظام اولیگارشی کشورمان که به گفته ی وضع کنندگانش ، بر اساس قوانین اسلام می باشد ، برای خروج از کشور و بسیاری کارها اذن پدر یا همسر را لازم داریم ؟ مگر نه اینکه ... و بسیاری قوانین دیگر که حتی اگر دیگر منسوخ شده باشند اما وجودشان را نمی شود انکار کرد . این مسایل دست به دست هم داده اند که مرا به فکر وادارند . به فکر وادارند که مرا شکی آزاردهنده در مورد چیزهایی که در بدو تولد به گوشم خوانده اند فرا گیرد . من نه لائیکم نه صهیون . نه افکار کمونیسمی دارم و نه اعتقادی به آنارشیسم . من معتقد به احترام به شرافت انسانی . احترام به موجودیت انسان , فارغ از هر جنسیتی  و آئینی  و اعتلای عزت انسان که زن هم همین نام را با خود به یدک می کشد هر چند از مزایای آن بی بهره است ، هستم . فمینیست هم نیستم . هرچند در دنیای واژه ها برآیند تجربه های تک تک زنانی که در برابر سلطه ی مردان مقاوت کرده اند یا کوشیده اند را چنین تعریف می کنند. وابسته به هیچ فرقه و گروهی هم نیستم. من فقط و فقط  به دنبال رسیدن به یقینی هستم که مرا از دو گانگی ها برهاند . فقط می خواهم برای بودنم ، زیستنم ، معنای قابل فهم بیابم  و در نظر دارم با اندیشیدن به این موضوع ، نگاشتن ، توضیح و شناخت و به چالش کشیدن مشکلات و باورها در به پایان یافتن اعتقادات غلط ،  حتی شده در دنیای کوچک خودم ، کمک کنم . چرا که به فهمانده بودند زن موجود ثانوی در دنیای انسان هاست . از تفکرات رادیکالی و بنیاد گرا خسته ام . از راندن زن در کشورم ، جامعه ام و شاید در کل جهان که همگی هم مربوط به اسلام نمی شود ، به گوشه ی تاریک زندگی به عنوان ابزاری برای کسب آرامش مردان ( به فرموده ی قرآن ) خسته ام .

به چالش کشیدن قوانین در مورد زنان ، به معنای نادیده گرفتن تمام تفاوت ها در عرصه های مختلف خصوصی و عمومی نیست . اعتراض به دو پاره گی ها ، معنی اش این نیست که اختلاف معنی این دو کلمه نفی شود  یا از ارزش آنها کاسته شود  یا همه ی رفتارها به یکسان تابع اعمال دولت دانسته شود ( هرچند یا آن موافق مخالف نما است ) . به این معنی هم نیست که فشار مشروع  فزاینده ای که ضمن گذر ازعرصه های مختلف به برخی تصمیم گیری های جمعی بر انسان وارد می شود تا خیر و صلاح همگان رعایت شود ، فراموش شود . اختلافی که بر سر عدالت دارم ، بر سر مسئولیت نیست . اما به عینه می بینم در تعریف ها و زندگی عادی ، فیزیولوژی بدن مردان ورزش را تعریف می کند ( شنا و تیر اندازی که سفارش شده ) هنجار های موجود اجتماعی موجود در زندگی آنها ، شرایط اماکن کار و الگو های موقعیت شغلی را تعریف می کند . تجربه ها و مسئولیت های آنان ، لیاقت را . عینیت و واقعیتی که آنان از زندگی در می یابند ، هنر را . نیروی انتظامی آن ها ، شهروندی را . حضور آنها خانواده را . ناتوانی آنها در کنا ر آمدن با یکدیگر  جنگ ها – و حکمرانی هایشان تاریخ را . شمایلشان خدا را . اندام تناسلی شان ، میل جنسی را  تعریف می کند .

در پایان این مطلب خاطر نشان میکنم ؛ من هیچگاه قصدم از نوشتن و نقد کردن دینی که خودم هم باورش کرده ام ، به سخره گرفتن یا کم انگاشتن  اعتقادات پاک همکیشانم نیست . چرا که معتقدم ؛ خداوند بندگانش را آزاد آفرید . کیش و آئین و باورهای هر انسانی به اندازه خود آن فرد قابل احترام است، تا زمانی که به موجودیت و حریم آزادی های دیگر انسانها ضربه مهلک نباشد . از تمام خوانندگانی که این نوشته ها را تلخ ، گزنده  و نیش دار در یافتند ، تک تک عذر خواهی نموده و مراتب احترام قلبی خود را نسبت به تمام  کسانی که انسان را آزاد میدانند  و از بند افکار متحجرانه آزادند ، اعلام می دارم .

 

|+| نوشته شده توسط سکوت در شنبه چهاردهم شهریور 1388 ساعت 10:15  |
  تکه ای از باور هایم که گاهی جبر نامش میدهم .

زندگی می گوید باید زیست , باید زیست , باید زیست ...

خسته شد روحم , به تنگ آمد دلم , جانم به لب آمد

بس که آمد دوست , دشمن رفت

بس که آمد روز شب آمد

یا مرا نابود کن با خاک یکسان , بروبم جای

یا بسازم همچو پارین , نسل بی گَند ، آی ! " های "

 

نسل من سوخته نام گرفت ، زیرا آمدنش را کسی منتظر نبود ، زیرا در برهه ای و سرزمینی وادارش کردند پا به عرصه بگذارد که شادابی و سرزندگی نه تنها از آن دیار رخت بر بسته بود ، بلکه جرم و گناه  نیز محسوب می شد و البته می شود  و من آمدم تا سیاهی لشکر اسلام ! باشم . در چنین جامعه ای و با چنین تفکری شروع به رشد کردم ،همچون دیگر موجودات زنده . تفاوتمان در این بود که ما در میان ناز و نوازشهای  پدر و مادر قد کشیدیم . اما اوضاع جامعه همچنان نا بسامان بود . با هر روز بزرگتر شدن و متأسفانه یا خوشبختانه فهمیدن ِشاهد قتل و اعدام به نام اسلام ! بودم . در چنین وضعیتی والدینم نگران من بودند . نگران درک این موضوع به شکل بد . و نگران برای آینده ی این درک ، و من نگران اکنونم بودم . سپرندانیم روزگار را . به نام اسلام  در کودکی پیر بودم . در جوانی هیچ . به امید آنکه این روند گذراست و پایدار نیست ( چه امید عبثی ) و با خیال روزهای بهتر برای من و همجنسانم و در مقیاس بزرگتر هموطنانم ، بهترین روزهای بودن را به بدترین شکل گذراندیم . روزگاری که شاید روزهای پر نشاط  هر دختر و هر انسانی باید باشد . من تحصیل را در میان انبوهی از لباس شروع کردم . ناگزیر بودم برای رفتن و آموختن  ، موهایم را در زیر 1متر پارچه بلند و تنم را در میان چند متر پارچه بلندتر که هیچ راه فراری از آن نداشتم ، بپوشانم . در جواب سوالم که چرا من نمیتوانم مثل گذشته باشم ؟ یک جواب بود ، تو مسلمانی  و دختر مسلمان باید این گونه لباس بپوشد . اما من دوست داشتم باز موهایم در باد برقصند و نور آفتاب برای آنها طنازی کند . با ورود به مقاطع بالاتر . و البته رشد شاید فکری ! یک پارچه 4 یا 5 متری مشکی از نوع سنگین به یونیفرم مدرسه ام  اضافه شد . بی آنکه به دلایل انتخاب این پوشش مطلبی اضافه شود . چادر به دست و پایم گیر می کرد . و مرا خسته . اما من میدانستم و درک می کردم والدینم نیز مانند من ناگزیرند به قوانینی که از طرف مدیریت نالایق سرزمینم و بعد نظام آموزشیم وضع شده تن در دهند . چون اسلامی بودند ! و من از اسلام باورهایی به دست آوردم : من فهمیدم که در ممانعت از بوالهوسی های مردان مسلمان قوانینی وضع شده دراسلام که طبق آن قوانین به مرد مسلمان اجازه هر کاری می دهد  و به زن مسلمان عدم اجازه حتی زندگی  . من فهمیدم من نباید آزاد باشم ، زیرا مرد مسلمان باید مسلمان بماند . من فهمیدم نباید زیبا باشم ، هر چند زیبا خلق شده باشم ، زیرا مرد مسلمان ، باید مسلمان بماند. من فهمیدم ، مرد مسلمان  می تواند هرزه گری های خود را در قالب واژه هایی در اسلام مانند صیغه و یا زن دوم . گاهی چندم  توجیه کند و این حق مسلم اوست. اما من چون زن مسلمانم و اسلام هم  دینی است که به زن عزت بخشید ! در مقابل کوچکترین خطایی باید حکم  سنگسار و اگر شانس بیاورم مرگ را با جان و دل قبول کنم . من فهمیدم زن حتی اگر دانشمند هم باشد در میان رجال اسلامی  جایی ندارد. نمیتواند حتی جای نادانترین رجل هم بنیشند ، چون دینش اسلام است ! من فهمیدم در اسلام رخصت برای زندگی زن ، در دست مرد اوست . حال این مرد می تواند از نوع خونی یا نسبی باشد . و اگر او نخواهد زیستنش حرام است .  من به چنین درکی رسیدم در آن دوران . زیرا جامعه ام چنین تفکری را به من القا کرد . من این واقعیت ها را می دیدم .حتی اگر نفی اش می کردند  و  به این قوانین و فهم تن دادم ، بدون هیچ عصیانی .  من تسلیم شرایط و افکاری شدم که ناخواسته در آن قرار گرفته بودم . اما با بی شمار سوال بی پاسخ . این که چرا دین من رشد نمی کند و نکرد در طول و گذر ایام ؟ چرا دین من  فرصت تفتیش عقایدم را در اختیار متحجران قرون وسطایی عهد حاضر قرار داد ؟چرا دین من، دین کشتار و جنگ لقب گرفت ؟ چرا دین من  از اینکه مداوم به من یادآوری کند، البته با ابزارهای مختلف از گذشته تا اکنون ، که این زندگی ، این عمر ، این جهان ، برای این است که تو مرتاضی پیشه کنی واز زیبایی هایش محروم باشی و آزاد نزیستی که در این صورت تو را به جهانی خواهیم برد که بر جوی هایش شربت روان است و بر درختانش حور می روید . و این القای شهوت بود به من . با آنکه در اسلام کثیف و حرام است ! من دراین  دنیا بودم و هستم . سراغی از کسی که از نعمتها بهره برده و در برگشت توصیفش کرده ندیدم . اما  دوست داشتم زندگی کنم . مانند دیگر ملت ها ، آزاد و رها از قیود خرافی . من می خواستم این نقد بگیرم و دست آن نسیه بشویم . اما نمی شد و نمی شود . چون دین من اسلام است ! سوالاتم را جوابی نبود . اما من چادر را داشتم هنوز  من نمیدانستم که چرا  باید و باید در خلوت ترین محیط و در کنار محرمترین موجود هستی ، خدایم ، برای گفتگو به شیوه اسلام با خالقم ، که دوستش هم دارم باز آن چادر را داشتم ؟!! اکنون بزرگ شدم ، البته شاید ! سوالاتم کمتر و پاسخش سخت تر شده . من سوالاتم را بر زبان می آورم گاهی ، و درآن  لحظه مادربزرگم که دین او هم اسلام است ! بر سر می کوبد و نگران از اینکه کافر شده ام . مادر نگاهم میکند ، مستأصل ، و نگران از اینکه این سوالات تا کی در ذهن من جاری خواهد شد و نکند زبانم سرم را به باد دهد و پدر سعی میکند سوالات بی جواب مرا به نوعی جوابی دهد! چرا که نگران است این سوالات مرا دچار دوگانگی ها کند ! و من بیش از همه نگران بودم ، نگران از اینکه جوابی نیابم برای سوالاتم . نگران از اینکه زمانی به پاسخ سوالاتم  دست یازم که دیگر دیر است و من در میان توده ای عظیم از سنگ و خاک آرمیده ام و در خیال همگان در کنار جوی شربت با حوریان آویزان ! روزهای خوشی دارم !!

 

چنین غمگین و هایاهای

کدامین سوگ می گریاندت ای شبگیران اسفندی

اگر دوریم اگر نزدیک

بیا با هم بگرییم ای چو من تاریک !

|+| نوشته شده توسط سکوت در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 ساعت 10:17  |
 باز هم خزان ...
 

حریق خزان بود

همه برگ ها آتش سرخ

همه شاخه ها شعله ی زرد

درختان ِ همه دود پیچان

                          به تاراج باد !

و برگی که می سوخت

                       می ریخت

                                   می مرد

و جامی - سزاوار چندین هزار آفرین

                                         که بر سنگ میخورد !

من از جنگل شعله ها می گذشتم

غبار غروب

بروی درختان فرو می نشست

و باد غریب

عبوس از شاخه ها می گذشت

و سر در پی برگها می گذاشت

فضا را صدای غم آلود برگی که فریاد میزد

و برگی که دشنام می داد

و برگی که پیغام  گنگی به لب داشت

                                         لبریز می کرد .

در چشم برگی که خاموش خاموش می سوخت

نگاهی که نفرین به پاییز می کرد

حریق خزان بود

من از جنگل شعله ها می گذشتم

همه هستی ام جنگلی شعله ور بود !

که طوفان بی رحم اندوه

به هر سو که می خواست ِ می تاخت

                                          می کوفت ِ می زد

                                                            به تاراج  می برد !

و جانی

         که چون برگ

                        می سوخت ِ می ریخت ِ می مرد !

و جامی

        سزاوار نفرین

                       که بر سنگ می خورد !

شب از جنگل شعله ها می گذشتم

حریق خزان بود و تاراج باد

من آهسته در دود شب رو نهفتم

در گوش برگی ِ که خاموش خاموش می سوخت ِ گفتم :

مسوز این چنین گرم در خود ِ مسوز !

مپیچ این چنین گرم در خود ِ مپیچ !

که گر دست بیداد تقدیر کور

تو را می دواند به دنبال باد

مرا میدواند به دنبال هیچ !!

" به یاد استاد اخوان ثالث ِ یادش گرامی و روحش در آرامش باشد . "

|+| نوشته شده توسط سکوت در سه شنبه دهم شهریور 1388 ساعت 1:32  |
طراح قالب : شمع سوخته بالا